تبليغاتX
بن بست باغ ملی


بن بست باغ ملی

خاطرات زرد+آبی

 

احساس خوبی دارم. امروز انگار اینجا خبر های ست. از صبح آدم بزرگ‌های مدرسه، مشغول تدارک دیدن برای برنامه‌ی بعد از ظهر هستند. درست متوجه نشدم که چه خبره، ولی انگار یک جور گردهمایی دانش‌آموزیه. چند تایی فرش هم اجاره کردند. من عاشق فرش ها با اون نقش و نگار های ِ دوست داشتنی‌شون هستم. مخصوصا فرش هایی که پر از طرح های گل و پرنده های رنگیه. . . در اصل این فرش ها واسه من مثل یک نوع لباسند. به هرحال بی صبرانه منتظرم تا فرش هایی رو که اجاره کردند ببینم، هنوز که خبری نشده .

در گوشه کنار مدرسه، بچه ها با هم پچ پچ میکنند. بعضی ها مدام مشغول برنامه ریزی برای بعد از ظهر هستند . . . میشه یکی به من هم بگه چه خبره؟! البته طی سال هایی که زندگی کردم، در اکثر اوقات مردم این زمین و به خصوص این سرزمین ، غافل‌گیرم کردند.  امیدوارم که وقتی فهمیدم چه خبره، افراد زیادی خسارت نبینند !! چون معمولا شوک زده شدن من، یه تاثیرایی روم داره که برای اینا بد میشه! هی . . . میشه یکی به اون دخترخانوم بگه این قدر بالا و پایین نپره؟!  امیدوارم که وقتی رفت سر کلاس، دبیر هندسه‌شون ترور شخصیتی‌ش کنه تا یادبگیره نباید اینطوری بالا و پایین بپره!!!

 

یکی از بچه ها داره اون گوشه گریه میکنه. . .  خیلی عجیبه! انگار یه چیزایی رو هم زیر لب زمزمه میکنه. . . . شعر میخونه؟ بعضی وقتا هم شدیدا میره توی فکر  ! میدونین بعضی وقتا آرزو میکردم ای کاش میتونستم فکر آدما رو بخونم . . . اینطوری زندگی خیلی هیجان انگیز تر میشد . . . ولی خب متاسفانه از کوچکترین استعدادی در این زمینه برخوردار نیستم !! حالا چرا داره گریه میکنه؟ بین این همه بچه که امروز از ته دل خوشحالن و دارن به یه موضوع مشترک فکر میکنند و برای یک موضوع مشترک برنامه میریزند، چه دلیلی داره که یه نفر برای خودش ، یه گوشه خلوت کرده باشه و اشک بریزه!؟ به هرحال این قضیه هم تا شب روشن میشه. تجربه هم ثابت کرده که احساسات ِ آدمای این سرزمین، اصلا احساسات پایداری نیست و به مرور زمان عوض میشن . . .  یه وقتایی به شدت عصبانی هستند و مثل جرقه بالا و پایین می پرند در حالی که ساعت بعد با ارامش دارن همدیگه رو نصیحت میکنند . . . یه وقتایی خیلی غمگینن و های های گریه میکنند، در حالی که فردای همون روز، از ته دل میخندند و لپاشون از فرط شادی های لحظه ای گل انداخته راستشو بخواین، من این جور آدما رو دوست دارم، اصطلاحا بهشون میگن موجودات خونگرم !!

 

صـدای جیـغ بلند یکی از بچه ها دوستاشو از جا پروند. ا ِ ا ِ ا ِ  . . . انگار که میخواست گربه سیاهه‌ی معروف مدرسمون رو اذیت کنه و گربه‌ه هم نزدیک بود چنگش بزنه . . . من که اگر این اتفاق میافتاد خیلی خوشحال میشدم. یک دختر کوچولوی دبیرستانی با یه دست چنگ خورده و یه صورت گریان در حالی که اظهار میکنه دلش واسه مامانش تنگ شده، نگرانه که نکنه این زخم نشونه ای از پایان زندگیش باشه و دیگه نتونه مراحل ترقی رو طی کنه ،  احتمالا باید خیلی جالب و دیدنی باشه ! اون وقت ما دوتا موجود گریان توی مدرسه داشتیم . . .یک دختر کنار آب و یک دختر با دست خونی و زخمی کنار دوستانش !

 

تا دوساعت پیش ، سر کلاس معلم ها کلافه شده بودند. دبیر زبان سعی میکرد که کلاس‌شو آروم کنه و به کاراش برسه. خونسردی این دبیر محترم، به شدت قابل تحسینه !! اگر من یک پیش‌گو بودم، پیش‌گویی میکردم که ایشون قطعا ، بعد از صد و بیست سال، ممکنه به هر دلیلی اذیت بشن به جز سکته قلبی و ضعف اعصاب !! دبیر های فیزیک هم سر کلاس کمی نگران به نظر می رسیدند. در حالی که سعی میکردند ظاهرشون رو آروم نشون بدن و استرس و نگرانی‌شون رو به بچه ها منتقل نکنند. به هرحال هر چی که باشه، مسئولیت این همه بچه و یک شب نگه داشتن‌شون توی مدرسه...در کنار نگرانی برای آزمون تستی و چندین مسئله ی دیگه ، اجازه نمیده که آدم با آسودگی خاطر، لبخند بزنه . ولی انصافا که مسئول پایه ها و ناظمین مدرسه، در حالی که معلومه فشار کاری سنگینی رو این روز ها تحمل میکنند، سعی میکنند که هیچی به روی بچه ها نیارن و به بهترین وجه ممکن همه چیز رو برنامه ریزی کنند!

 

راستی گفتم که قراره بچه ها شب مدرسه بمونن ! این همون چیزیه که از صبح دارن براش برنامه ریزی میکنند.. . یکی از بچه های مدرسه که صدا خیلی بلندی هم داره( فتبارک الله و احسن ُ الخالقین البته !! ) ، در حالی که یه مقنعه ابری سرش کرده بود و مدام داد می کشید،  در خطاب به دوستش گفت که فکر میکنم امشب خیلی خوش میگذره !!

از وقتی که این خبر رو شنیدم خیلی خوشحالم. جمع شدن بچه ها دور هم، خیلی لذت بخشه. این که تو، یک شبو کنار دوستات باشی و مدام تو سر و کله هم بزنید و همه ی انرژی های مثبت و منفی وجودتون رو به شیوه ی درست و با فعالیت خالی کنی، یعنی که یه گروه خوب و یک مسئول فرهنگی خوب داری که میدونن چطوری باید برای یک سری دانش امـوز برنامه ی تفریحی بذارن . . . اونم یک سری دانش آموز که هرکدوم از یک نوع خانواده ی خاصن و ویژگی ها و اخلاقیات کمابیش متفاوتی با هم دارند.  از همه ی این حرف ها که بگذریم.......  با همه ی وجودم امیدوارم که فرش ها آماده نشن تا بچه ها روی زمین بخوابن و بدن درد بگیرن! البته این اصلا به خاطر این نیست که من بدجنسم ، بلکه به خاطر اینه که به نظر من ، تو این اردو ها ، بچه ها باید توی شرایط سخت قرار بگیرن تا بفهمن که زندگی اون قدرا هم که فکر میکنند ساده نیست. مثلا همین اردوی مشهدی که اون دختره، اون روز می گفت رفتن ....... اونجا هم کم نبودند بچه هایی که نتونستن خودشون رو با شرایط وفق بدن ! یکی صبحونه نمی خورد چون پنیر تازه و گردو سر سفره آماده نبود !!!! یکی دیگه شب نمیتونست بخوابه به خاطر این که می ترسید سوسک و پشه ها نیشش بزنن !! اونم توی محیط هتل. . .دلم میخواست میتونستم مستقیم با این بچه ها حرف بزنم. بهشون بگم که باید سعی کنن آروم آروم، خودشون رو با شرایط سخت زندگی وقف بدن ! قطعا همشون برای یک روز هم که شده توی شرایط سخت قرار خواهند گرفت! بهشون بگم که همیشه رخت خواب های گرم و نرمشون نیست که راحت بعد از یک شام لذیذ و خوشمزه ( و البته اگر پدیده‌ی هضم رو در نظر نگیریم !! ) توشون بخزن و تا صبح خواب های خوب ببینند. بهشون بگم که همیشه بزرگترین نگرانی‌شون ، نمره ی امتحان فرداشون و این که دوستشون باهاشون قهر کرده ، باقی نمی مونه. ولی افسوس که خیلی وقتا، صدای من بین این همه آدم گم میشه و یا خیلی وقتا، اونایی که میتونن صدامو بشنون هم ، ترجیح میدن که خودشون رو بزنن به اون راه و به جای این که سعی کنند  برای روز های سخت زندگیشون آماده بشن، اجازه ندن که کوچکترین سختی بهشون وارد بشه . . . توی افکار خودشون غرق بشن و فکر کنن زندگی همیشه رو به بالاست . . . .همیشه خانواده هاشون کنارشون هستن تا تامین‌شون کنن و با این مدرسه ای که میان . . . خب حتما یه رشته ی خوب دانشگاهی هم قبول میشن و بعدم میشن دکتر، مهندس ِ این مملکت و البته افسوس و صد افسوس که همه چیز به این ختم نمیشه. آدم رنج نکشیده ، اصلا موجود با ارزشی نیست . ای کاش این بچه ها بفهمند که زندگی همه ی آدم ها بالا و پایین داره و اونی موفقه که از قبل خودشو برای شرایط سخت آماده کرده باشه . به خاطر همینه که میگم امیدوارم فرش ها نرسند. . . امیدوارم که بچه ها روی زمین سرد بخوابن تا بتونن برای یک شب هم که شده، درک کنند که چرا میگن سربازی از پسرا مرد و از دخترا زنانی قوی می سازه !!! (چه حالی میده نظام وظیفه اینو بشنوه. اینارم ببره سربازی!!!!)

 

انگار زیاد حرف زدم . . . نزدیکای ظهره و خورشید با همه ی توانش ، ابراز وجود میکنه . .  . صدای ِ لطیف آب با قهقه‌ی سه چهار تا از بچه ها ، آهنگ قشنگی رو به وجود آورده که بی نهایت برام لذت بخشه. بچه‌هایی که طی روز های گذشته، فهمیدم که به خاطر معافیت کلاس های المپیاد، سر کلاس های زبان ترمیک نمی رن، توی حیاط از این طرف به اون طرف میدوند و انگار سر موضوع خاصی هم باهم بحث میکنند. دو نفرشون به شدت سر بغل کردن یک عروسک فیل خاکستری، با هم بحث میکنند . .. یکی از این دو نفر ، حجاب تقریبا کاملی داره و یک تسبیح قهوه ای روشن از زیر مقنعش بیرون زده ! نفر دوم هم پلک‌هاش به شدت متورمه  و یک گل صورتی رنگ در دست داره و در حالی که سعی میکنه فیل خاکستری رو از دست صاحب تسبیح قهوه ای بگیره، با یکی دیگه از دوستانش که از فرط هیجان، لپ هاش گل انداخته، به طور همزمان بحث میکنه !! دوستش معتقده که اون نباید گل بیچاره رو می چیده و البته و صد البته که من هم با ایشون موافقم ! نفر سوم که صورت گرد و تقریبا سفیدی هم داره، در حالی که تند تند حرف میزنه و لپ هاشو باد میکنه، معتقده که گل ها موجودات دوست داشتنی هستند که وقتی چیده میشن، زیبایی‌شون رو به مرور زمان از دست می دهند...ولی نفر دوم، که هنوز سعی میکنه فیل خاکستری رو از صاحب تسبیح قهوه ای بگیره، انگار توی یک باغ دیگست ! به نظر می رسه تنها چیزی که در حال حاضر براش اهمیت داره،  در آغوش کشیدن فیل خاکستری و بوییدن گل صورتیه!!!

 

دو سه نفر دیگه  از بچه ها مشغول نهار خوردن هستند که زنگ میخوره . . . درب کلاس های زبان ترمیک، با هیجان باز میشه و موجی از بچه های پر از افکار شوم و شیطنت‌آمیز، به سمت حیاط هجوم می آورند. تعدادی از بچه ها به سمت روابط عمومی میدوند تا غذاهایی رو که سفارش دادند، بگیرند و در کسری از ثانیه، حیاط پر میشه از دانش‌آموزانی که دو به دو یا گروهی نشستند و ظرف غذاهای فلزی‌شون زیر نور آفتاب برق میزنه.

 

یکی از بچه ها که به نظر می رسه به شدت گرسنه‌ست، جعبه ی پیتزای بزرگی رو که با دوستش ، به طور مشترک گرفتن، باز میکنه . مطمئنم که تو لحظه ای که داشته سس رو با دندوناش باز میکرده، به این موضوع که چطور میشه سه قطعه پیتزا رو باهم بلعید، فکر میکرده.......چون به طور اتفاقی سس از زیر دندونش در رفت و تموم لباس و مقنعش به طرز وحشتناکی سسی شد .

 

ساعت باید حدودا یک و نیم – دو ئه بعد از ظهر باشه. چند دقیقه پیش یکی از بچه های مدرسه که فوق العاده هم برای سایرین عزیزه، در حالی که یه کوله ی بزرگ روی دوشش داشت  و به نظر نمی رسید حالش چندان خوب باشه، به کمک دوستش ، از پله های روابط عمومی پایین اومد. کمی نگرانش شدم .. .  به نظر می رسید سرگیجه داره و پاهاش سسته. به دوستش تکیه کرده بود و آروم آروم راه میومد. بدون این که کسی متوجه بشه، هردوشون داخل کلاسی شدند که به عنوان مقر خواب بچه های پایه دوم مشخص شده بود. دوستش به شدت نگرانش بود و تازه وارد که چشم های درشت و مژه های برگشته ی زیبایی داشت، در حالی که به شدت بی رمق بود، گوشی موبایلش رو دراورد تا به مسئولین مدرسه تحویل دهد.  به وضوح صدای دوستش را می شنیدم:

- هی ...حالت خوبه؟

- نه اصلا. نمیتونم بشینم ...پاهام سست شدن و به شدت درد میکنن. ای کاش نمیومدم !

- دیوونه نشو ! میتونی بگی مشکلت دقیقا چیه ؟! دکتر رفتی؟

- آره دکترا میگن از اعصابه. میگن بعد یک مدت باعث افسردگی میشه. حالم اصلا خوب نیست. فقط به خاطر مامانم اومدم. اون میگفت که در کنار دوستات بودن باعث میشه که روحیت هم بهتر بشه. به هرحال امیدوارم که واقعا همینطور باشه.

- پاشو بریم توی حیاط. پیش بچه ها باشی بهتره. پاشو.

 

دوستش دستشو گرفت و بردتش توی حیاط. با دیدنشون ، بچه های پایه دوم با هیجان به سمت‌شون دوییدن و به تازه وارد سلام کردند. تازه وارد هم ضمن این که ازشون تشکر میکرد، سعی میکرد که راهی بین‌شون باز کنه تا بتونه بشینه. بالاخره به کمک دوستش ، در کنار جمعی از بچه های دوم نشست . کلافه شده بود. ........... ولی به نظر منی که از دور قضیه رو زیر نظر داشتم، صحنه ی جالبی بود. بچه هایی که اطرافش نشسته بودند، بستنی هارو با هیجان لیس می زدند و  سعی میکردند که عادلانه یخمک هارو بین خودشون تقسیم کنند. به نظر می رسید که یکی از بین خودشون، مهمون‌شون کرده بود. تازه وارد بلند شد و به همراه دوستش ، به اتاق فرهنگی رفت تا گوشی‌شو تحویل بده و هنوز سر جاش نشسته بود که بانوی ِ مانتو کرمی که اول گفته هام ازشون یاد کردم ( که از این به بعد به طور قرار دادی بهشون میگیم بانوی ِ مانتو نخودی . .  . "جریان دارد این نخود و نخودی !!" در حالی که لبخندی بر لب داشتند ، به جمع بچه ها نزدیک شدند. یکی از بچه ها به طرز عجیبی با دیدن ایشون ، از جا پرید و صحنه را خالی کرد. بانوی مانتو نخودی به تازه وارد سلام کرد.

- سلام خوبی؟

- نه خانوم. اصلا خوب نیستم !

- خب باشه.

 

و بدون هیچ حرف دیگری رفت. به نظر می رسید که تازه وارد کمی دلگیر شد اما به روی خودش نیاورد. بعد از رفتن بانوی نخودی، دانش‌آموز فراری سر جاش برگشت و در حالی که به شدت تشنه بود، اخرین یخمکی که باقی مونده بود رو برداشت و با ز کرد ...هنوز شیرینی‌شو احساس نکرده بود که تازه وارد پیشنهاد داد: « به زینب هم تعارف کن !! » کاملا میشد خنده ی توام با خشم رو در چشمان دخترک فراری دید !! حیف که من در اون لحظه نمی تونستم دقیقا فکرشو بخونم، ولی احساس کردم که با خودش گفت: « من تعارف میکنم، امیدوارم که قبول نکنه» ...اما افسوس و صد افسوس که زینب خانوم، بی هیچ تعارفی یخمک رو پذیرفت و چشم دختر فراری بدجوری ، به اون یخمک ِ نارنجی خنکی که می تونست تشنگی‌شو برطرف کنه، موند!

 

الان ساعت حدود چهار بعد از ظهره. بچه ها اکثرا یا توی حیاط هستند و یا توی کلاس هایی که براشون مشخص شده. بچه های پایه دوم و سوم در دو کلاس کنار هم قرار دارند...متاسفانه آرزوی من براورده نشد و از اونجایی که کار های مدرسه گاهی بی نقصه، فرش ها حاضر و آماده کف اتاق ها پهن شدند و بچه ها هرکدوم وسایل‌شون رو در گوشه ای انداختند. تعدادی از بچه ها توی حیاط چادر زدند . . . صبح گفته شده بود که بچه ها حق ندارند شب رو توی چادر بخوابند و فقط میتونن طی روز اون تو باشند ! بنابرین به نظر می رسه که بچه ها از الان نقشه های شومی برای ِ شب دارند. . . زمزمه هاشون در مورد این که بگیم : جا تنگه، نمیتونیم بخوابیم و تو حیاط راحت‌تریم . . . از الان به گوش می رسه!! به نظر می رسه که شب هیجان‌انگیزی خواهیم داشت.

 

انگار خبریه . .  . خانوم مهربونه که این جور که من میدونم، مسئول فرهنگی هم هستن، تازه برگشتن. حدودا یک ساعت پیش بود که رفته بودند تا دختر و پسر کوچیک‌شون رو به کسی بسپارند و بیان . . . اگر اشتباه نکنم، کمی بعد از لحظه ای که بانوی نخودی به تازه وارد سلام کرد، ایشون از این اصطلاح استفاده کردند : « برم بچه هامو یه جا بندازم بیام ! » و همه خندیدند. در حالی که همه میدونند که خانوم مهربونه واقعا خیلی مهربونه و بچه هاشو به اندازه ی جونش دوست داره...ولی در عین حال ، همه زهرا کوچولو و برادرش رو می شناختند و از اونجایی که خودشون هم یه زمانی تو سن و سال اونا بودند، میدونستن که بچه‌ها کمی و فقط کمی دردسر سازند !!

به هرحال خانوم مهربونه همین الان تونست بچه هارو دور هم جمع کنه و  بعد از جمع کردن بچه ها اعلام کنه  که هرکسی دوست داره میتونه بیاد تا وسطی بازی کنیم. در همین موقع بانوی نخودی ، کیف به دست از مدرسه خارج شد و چشمانی را هم به دنبال خود کشید! با کلی دردسر، بالاخره بچه ها دور هم جمع شدند. بازی اوج گرفت. عده ای بازی و عده ای تشویق میکنند. من  هم که به شدت احساس شادی میکنم... صدای ِ بلند بلند شعر خواندن و خنده ی بچه هایی که در چادر ها نشسته بودند، با تشویق بازی، هماهنگی فوق العاده جالبی داره . . . ا ِ ...انگار بازی‌شون تموم شد . . . چرا دارن متفرق میشن؟

 

الان ساعت حدودا چهار و نیم و نزدیک به پنجه. بچه ها همچنان در حیاط متفرق‌ند و شادی میکنند. خانوم مدیر بین بچه ها هستن و هرازگاهی سر به سر بچه ها میذارن...چند لحظه ی پیش انفجار بمب خنده ی بچه های اول و مسئول پایه‌شون حیاط مدرسه رو لرزوند و بعد از اون خانوم مدیر از جمعشون جدا شدند و به سمت تابلوی ِ نتایج ازمون تشریحی سلام رفتند. دیروز متوجه شدم که بچه های پایه ی دوم  در آزمون تشریحی که بین سلام ها برگزار میشد، نتیجه ی خوبی گرفتن. همیشه همینطوره. آدم هایی که تلاش میکنند، نتیجه ی خوبی میگیرند  حتی اگر این نتیجه ی خوب ، فقط برای یک بار به دست بیاد، باز هم خیلی ارزشمنده. وقتی که متوجه این موضوع شدم، از این که بچه های مدرسه ای که دارم ازش حرف میزنم، این قدر کوشا و هماهنگ‌ند و مسئول پایه ، مسئول آموزشی و مدیری دارند که با هدایت درست‌شون، کاری کرده که چنین نتیجه ی درخشانی به دست بیارن، احساس غرور کردم.  بچه ها هم هنوز از بابت رتبه ای که کسب کردند خوشحالند. تجربه ی چندین سالم ، نشون میده که آدم ها وقتی نتیجه ای رو به دست میارند که به خاطرش زحمت کشیدند و توی مسیر درستی برای رسیدن بهش، گام برداشتند . . . و حتی یک نفرشون سعی نکرد که این هماهنگی و همدلی رو از بین ببره، از اون نتیجه لذت می برند. به هرحال دو سه نفر از بچه های پایه دوم جلوی تابلوی نتایج جمع شده بودند که خانوم مدیر هم به اونها پیوست. دختر تسبیح قهوه ای به همان دختری که سر فیل خاکستری با او بحث می کرد( که من بعد به طور قراردادی بهش میگیم دختر فراری !! ) نگاهی کرد و گفت:

 

- مگه ما کلا دوازده تا سلام نیستیم؟ پس چرا این مدرسه سیزدهم شده؟!

 

-  

- وا؟ خب به نظر تو چرا اینطوری شده؟

-

- کلا نظری نداری بدی؟!

-

-

 

اما با دیدن خانوم مدیر، دختر فراری به سرعت پرسید : « این مدرسه ی سیزدهم قضیه‌اش چیه؟»

- مدرسه ایه که حذف شده. همونجایی که قراره تورو بفرستم بری. 

-  

 

و بعد از اون کمی با بچه ها شوخی کردن و رفتن تا به هزاران کار انجام نشدشون، رسیدگی کنن.

 

نزدیک اذان مغربه. بچه های توی حیاط بدمینتون بازی میکنند . . . دختر آستین سرخابی، با چنان انرژی بالا و پایین می پره که بی اختیار خندم  میگیرد. خوشحالم که این شرایط اردو پیش اومده تا بچه ها بخندند و شاد باشند. بقیه بچه ها یا در چادرها‌شون مشغول استراحت‌ند و یا در کلاس‌هایی که براشون معین شده ، سر به سر هم میگذارند و در حال خوش گذرانی‌اند.

 

مسئول پایه سال اول و بچه هاشون دور هم جمع شدند. یکی از بچه های سال اول که موهای آشفته‌ای هم داره، بالای سکو ایستاده و با صدای بلند ، آواز میخونه . . . از اونجایی که بچه های پایه دوم، کلا موجودات

حائز اهمیتی هستند و البته که من این قضیه رو خیلی وقته که فهمیدم،در جمعشون ، یک دانش اموز دومی هم وجود داره که پیشنهاد داد مشاعره کنند.  اما چه مشاعره ای !! تنها فردی که شعر هارو تند تند و پشت سر هم میخوند گردو بود !! تعجب نکنید...این لقبیه که از اول سال به یکی از بچه های سال اول نسبت دادند که احتمالا میتونید بفهمید کیه!! مسئول پایه ی عزیز هم شعر هارو جواب دادند و البته با کمی غلط و جا انداختن مصرع دوم بیت ها. به هرحال صحنه ی به شدت خنده داریه !!  خود بچه ها که از شدت خنده، روی زمین نشستند . . . و صدای خندشون دوست خانوم مهربونه رو هم به جمع کشوند...

 

ناگهان انفجار بمب خنده و صدای دست و تشویق بچه ها و صدای بلند فریاد مسئول پایه که ای وای . .. خیلی پررویید و آبرومو بردید، توجه خیلی از بچه هارو به خودش جلب کرد. انگار تو فاصله ای که من مشغول بررسی بقیه بچه ها بودم، یکی از بچه ها به مسئول پایه گفته بود که حلقه ی زیباتون مبارک و بعدم که دیگه تا ته ماجرا رو می تونید حدس بزنید!! این البته در شرایطی بود که مسئول پایه ی مذکور، سعی میکردند همه چیز رو تکذیب کنند و از عالم و آدم شهادت میگرفتند که این حلقه رو مامان‌شون براشون خریده ! خب البته طبیعی بود که بچه ها خیلی رک و واضح گفتند که نمیشد مامان‌تون براتون گردنبند بخرن؟!

 

اون لحظه صحنه ی جالبی به وجود اومده بود و وقتی که متوجه شدم، فقط در دلم خدا رو شکر کردم که این فرصت برای بچه ها و مسئولین ایجاد شده که یک شب رو در کنار هم باشن و اینطوری خوش بگذرونن. شاید خیلی به این موضوع توجه نکرده باشیم، ولی روحیه نقش اساسی رو توی تصمیم گیری ها و هدف گذاری های افراد داره. اگه بچه ها روحیه ی خوبی نداشته باشند ، نمیتونن روی درس‌هاشون متمرکز بشن...نمیتونن فعالیت های اجتماعی‌شون رو درست انجام بدن و هرگز نمیتونن توی شرایط سخت، با مشکلات زندگیشون رو به رو بشن. .  . و من بسیار از این قضیه خوشحالم که مسئولین مدرسه سعی کردند با برگزاری این اردو، با این که فشار سنگینی رو چه از جانب بچه ها، چه از جانب اولیا متحمل میشدند، روحیه ی بچه ها رو بهبود بخشند تا برای آزمون روز جمعه هم آماده شوند.

 

دیگه تقریبا نزدیک گفتن اذان مغربه. چند لحظه قبل اعلام کردند که هرکسی میخواد میتونه برای خوندن نماز ، با خانوم مهربونه و مسئول پایه سال اول، به مسجد نزدیک مدرسه بره. تعدادی از بچه ها داوطب شدند . . . در همین موقع ها بود که بانوی نخودی هم در حالی که همه فکر میکردند ایشون به دلیل مشغله کاری‌شون شب رو در کنار بچه ها نخواهند بود، برگشتن. بعضی از بچه ها با دیدن ایشون ، با صدای آروم طوری که نشوند، شعر نخود نخود صد تومن ، نخود گندیده سیصد تومن رو می خوندند... از طرفی تعدادی از بچه های دوم، دل درد گرفته بودند و نمیتونستند برای نماز برن. . . اما بقیه داوطلبین همراه مسئولین از مدرسه خارج شدند و این در حالیه که هنوز یکی از بچه های پایه دوم که صورت بادکنکی شکل و ملیحی داره و از شدت دل درد به خودش میپیچه کنار در روابط عمومی نشسته تا دوستاش لیوان چایی نبات رو دست به دست بچرخونند و بهش بدن . . .

من که سرگرم بچه های دیگه بودم...اما ظاهرا نماز فراموش نشدنی بوده. مثل نمازی که بچه ها توی مشهد خوندن . می‌گفتن قضیه این بوده که توی مشهد ، یک شب تا صبح بچه هایی که میخواستن حرم بمونن، هنگام اذان صبح ، به شدت خسته و خواب آلو...سر صف های نماز جماعت ایستادند...در حالی که هیچ کدوم از دیگری خبر نداشتند، از مسئولین گرفته تا دانش‌آموزان ، سر رکعت دوم ، خوابشان برد و کلا نماز به یاد ماندنی شد...ظاهرا این نماز هم دست کمی از نماز اون شب مشهد نداشته...اینطور که بچه ها با هیجان تعریف میکردند و من فهمیدم، یکی از بچه های توپولی و بامزه ی پایه اول، به دنبال چادر بوده که بالاخره تونسته چادر دوستش رو تصاحب کنه. . . اما افسوس و صد افسوس که اون دوستش فردی بوده بسیار قد بلند و بسیار باریک و لاغراندام!! با دیدن تلاش او ، ناظم خوش خنده‌یشان، قاه قاه زیر خنده زده بود و این طور که بچه ها میگفتند، انگار این قدر بامزه خندیده بود که همه ی کسانی که اونجا بودند هم به خنده افتادند. البته این اتفاقی توی مدرسه افتاده بود و دلیل این که میگم نماز خاطره انگیز بود...چیزی غیر از اینه !! اینطور که بچه ها میگفتند، برای خواندن نماز جماعت، احتیاج به یک واسطه هست تا خانوم هارو به اقایون وصل کنه و انگار که اون واسطه ، خیلی هم از این کار ثواب میبره. گردو جان ( که در بالا هم ازشون یاد کردم) انگار با کلی تلاش و زحمت تونستن واسطه بشن و داشتن از درگاه الهی ، کیلو کیلو ثواب کسب میکردند که یک دفعه یک پیرزن که ماشالله هزار ماشالله انگار خیلی هم خوب مونده و  کمی فربه هم بودند، با هول دادن گردو ،طناب ریسمان الهی رو گرفتند و شروع کردند ازش بالا رفتن !! بچه ها وسط نماز خندشون گرفته بود و مجبور شده بودند به این فرد جدید متصل بشن. . . بعد از نماز، یکی از بچه ها آدامس‌ش رو در آورده بود و دقیقا جایی گذاشته بود که پیرزن دیگه ای میخواست اونجا بشینه !! پیرزن بدون هیچ گونه احساس ناراحتی و با خونسردی تموم، آدامس رو برداشت و پرتاب کرد ....اتفاقی که افتاد واقعا جالب و هیجان انگیزه!! آدامس مستقیما توی صورت مسئول پایه سال اول فرود اومد و بچه ها از خنده منفجر شدند. بین نماز مغرب و عشا...پیش نماز که کمی هم " ش" هایش میزد . . . شروع کرده بود در مورد رنگ عبایش حرف زدن که بچه ها تصمیم گرفتند نماز عشا رو به صورت فرادی بخونن و زودتر به مدرسه برگردن ..  .

 

الان تازه به مدرسه برگشتن . . .با یک عالمه نشاط و تازگی و خنده ! با یک دنیا شور شادی در چشم‌ها... بقیه بچه ها اکثرا خسته و کم انرژی توی کلاس ها پخش‌ند و تعدادی هم توی حیاط ، باهم حرف میزنن. از وقتی که هوا تاریک شده، منظره‌ی زیبایی توی حیاط مدرسه  به وجود آمده...صدای شرشر آب روانی که از کناره های مدرسه عبور میکنه، در کنار درختان بلند و متعددی که بچه ها به آن ها تکیه کردند، فضای رویایی را به وجود آورده است .

 

بین بچه ها ، عده ای هم هستند که هنوز با انرژی سر و صدا میکنن و سعی میکنن از ساعات پایانی شب لذت ببرن از هر سه مقر استراحت، صدای پایکوبی و رقص به گوش می رسه ... به هرکدوم از کلاس ها که نگاه میکنم، تعدادی دانش‌آموز شاد و شنگول رو می بینم که لباس های رنگارنگ پوشیدند و بی غل و غش...می خندند.  گاهی " دروغ و حقیقت" بازی میکنند و گاهی هم سر به سر هم می گذارند.

 

در کلاس بچه های پایه دوم، تعدادی از بچه ها دور هم نشستند و بازی جالبی انجام میدن. . . یکی از بچه‌ها کلمه ای رو در نظر میگیره و در گوش نفر دوم میگه...نفر دوم هم در گوش نفر سوم ...تا بالاخره نفر آخر اعلام کنه که چی شنیده! چشم به دهان نفر آخر دوخته‌ام و هردفعه بیشتر از دفعه‌ی قبل خنده‌م میگیره...کلمات صد و هشتاد درجه میچرخند و این موقع‌ست که من به معجزه ی یک کلاغ چهل کلاغ توی زندگی واقعی آدم ها پی میبرم.

 

همین الان متوجه شدم که بچه هارو برای شام احظار کردند. بچه ها هم که به نظر خیلی گرسنه میان، به سرعت به سمت اشپزخونه دوییدند. گلی خانوم زحمت کش و دوست داشتنی ما، به کمک بانوی نخودی و خانوم ناظم ، غذا هارو پخش میکردند.

در حال حاضر هم  بچه ها دور هم نشستند و غذا شونو که سالاد و لوبیا پلو و دوغ بود، می خورن .  . من اگر جای این بچه ها بودم، مطمئنم که هرگز طعم این غذا رو فراموش نمیکردم...بعضی خاطرات فراموش شدنی نیستند.

 

الان خورشید کاملا طلوع کرده  و من هنوز حرف های زیادی برای گفتن دارم...دیشب بعد از صرف غذا، وقت خواب بود. مسئولین با استرس عجیبی بچه هارو توی مقر استراحت‌شون فرستادند و بعد خانوم مدیر شخصا وارد تک تک کلاس ها شدند و در حالی که سعی میکردند بچه هارو که هنوز تصمیم نداشتند بخوابن، کنترل کنن، با یک سرشماری دقیق، جاهارو مشخص کردند و بعد رفتند.

 

قبل از این که مسئولین هر اتاق ، بیان و در کنار بچه ها ، جا پهن کنند و بخوابند، به طور کاملا اتفاقی ، هم در بین بچه های اول و هم در بین بچه های دوم، برنامه ی درآوردن ادای ِ معلم ها برقرار بود...و جالب اینه که هر دو گروه هم باهم ادای ِ یکی از معلم هارو که به شدت عاشق ترور شخصیتی هستند، خیلی خوب درمیاوردند. . . همه در حال خنده بودند که مسئولین هر اتاق داخل شدند و بچه ها مجبور شدند سکوت کنند و بخوابند.

 

از اونجایی که من دیشب، بعد از سرکشی به همه ی کلاس ها، متوجه شدم فقط بچه های پایه دوم هستند که هنوز قصد خوابیدن ندارن، تمام توجهم را به اون ها اختصاص دادم تا بتونم همه چیز رو دقیق براتون تعریف کنم...

چراغ ها خاموش شده بود...بانوی نخودی و ناظم خنده رو ، بین بچه های پایه دوم خوابیده بودند و تعدادی از بچه ها گوشه‌ی کلاس ، در حالی که بین پتو هایشان غلت می خوردند، با هم پچ پچ میکردند. صدای تازه وارد بلند شد:  «بچه ها اروم باشید . ... گوشای ِ بانوی نخودی خیلی تیزه . »

 

و  اون لحظه همه خندیدند و هیچ کس حتی یک درصد هم احتمال نداد که بانوی نخودی ممکنه صداشون رو بشنوه !بعد از مدتی گفتن و شنیدن، تقریبا همه ی بچه ها خوابیده بودند...به جز تازه وارد ، فراری ، موفرفری و برفک ! ( لازم به ذکر است که موفرفری و برفک ، دو ضلع دیگر از چهار ضعلی هستند) با صدای بلند می خندیدند و حرف میزدند. خواب بانوی نخودی بسیار سبک بود و هر چند لحظه یک بار ، از خواب می پریدند...و این لذت بخش ترین قسمت ماجرا بود. بعد از مدتی ، موفرفری خوابش برد و فراری که به شدت گرمش شده بود، در حالی که سعی میکرد با آب معدنی صورتش رو بشوره، تمام پتو ها و لباس های برفک و تازه وارد رو خیس کرد.

 

نزدیک های ساعت چهار صبح بود که حرف هایشان ته کشید و تصمیم گرفتند که بازی کنند. قرار بود که تازه وارد اسمی رو بگه و بعد بقیه با اخر اون اسم اسم دیگه ای رو بسازن !! بعد از حدودا چهل دقیقه بازی کردن، از انجایی که اسم هایی که بلد بودند ، به آخر رسیده بود... حرف های جالبی بین‌شان رد و بدل شد.

- خشایار. با ر اسم بده.

- رویا

- این که تکراریه!

- خب رویا دو

-

- حرف نباشه. واو بده

-ویدا، الف بده

- اشرف

- اینو که گفتی!

- خب اشرف السادات، ت بده !

- تینا . الف بده

- اشرف السادات السلطنه شیرازی ، ی بده !

- یلدا. الف بده

- اشرف السادات السطنه شیرازی دخت اصیل شهزده ی قاجاری...ی بده !

- زهر مار!

 

و صدای خنده ی هر سه نفر ، این بار این قدر بلند شد که بانوی نخودی از خواب پرید و کلافه موهاشو تکانی داد و دوباره دراز کشید. دم دم های اذان صبح بود که خانوم مهربونه بچه هارو برای اذان بیدار کرد...تعدادی از بچه ها وضو گرفتند و برای نماز خوندن ، به نماز خونه رفتند...با این که نمازخونه تهویه ی چندان خوبی نداشت  و بوی سرگیجه اوری در تمام نمازخونه پخش شده بود، اما بچه های اول و مسئولین‌شون به راحتی خوابیده بودند و انگار هیچی احساس نمیکردند.

بعد از نماز صبح...کم کم سایر بچه ها هم بیدار شدند و بعد از عوض کردن لباس هاشون به حیاط اومدند تا صبحونه بخورند.

 

دیدن این همه صورت خواب آلود، اول صبحی...به شدت بامزست...مخصوصا که این صورت های خواب‌آلود،  از این که صبح کله سحری بیدارشون کردن، شاکی باشن.

 

بوی خوبی میاد...انگار دارن چایی دم میکنند...ای وای ! انگار دست یکی از بچه ها سوخت..ولی نه! مثل این که چندان جدی نیست . . . دارن صبحونه هارو پخش میکنند . . . بعد از صرف صبحونه، قراره که بچه ها آماده بشن و برن کوه !! خب البته و صد البته که من هم همراه‌شون هستم ! ولی برای تعریف کردن خاطراتم...احتیاج دارم که نفسی تازه کنم.

 

پس تا بچه ها مشغول خوردن صبحونه هاشون هستند ، من هم میرم تا کمی استراحت کنم. احساس میکنم قراره در قسمت دوم اردو هم به بچه ها بسیار خوش بگذره و  من به عنوان همراه‌شون ، مطمئنا چیز های زیادی برای گفتن خواهم داشت.

  

پایان قسمت اول گزارش اردو

                                                                                    ملیکا میسوری - پایه ی دوم

نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 18:30 توسط گروه روزنویسی| |

 

زنگ های قبل در کلاس ما سکوت سنگینی برقرار بود

در این زنگ...

این بار هوهوی باد بیشتر در گوشم می پیچد

در یک کلاس تاریک نشسته ام

برق ها رفته است

در باز و بسته می شود

درختان سبز مدرسه دیوانه وار این طرف و آن طرف می روند

فقط  صدای برگ ها را می شنوم

و صدای هیاهوی دانش آموزان

صدای دست ، جیغ و سوت!

امروز مسابقه بود

مسابقه بین 4 مدرسه ی دخترانه ی سلام

مسابقه ی ورزشی

حدود 50 نفر از دانش آموزان به مسابقه رفته اند

من در کلاس نیستم و خبری هم به درستی ندارم

ولی صدایی از کانال کولر می آید که گویای هیجان ناگهانی دانش آموزان است

گویای آن است که بچه ها رتبه ی خوبی آورده اند

صدای کلمه ی "شنا" را می شنوم

ذوق زده شده ام

یکی از نگرانی هایم همین بود

دلم می خواست دانش آموزان مدرسه ی ما آبرومند از سالن مسابقات خارج شوند

فکر می کنم که مدرسه ی ما این بار هم –با اینکه به درس مدرسه ارتباطی ندارد – موفق شده است

باد همچنان هوهو می کند

و برگ ها به دیوار مدرسه شلاق می زنند

5 دقیقه ی دیگر این روز مدرسه به پایان می رسد

این روز غمگین با آمیزه ای از موفقیت و شادی

5 دقیقه بعد:

زیر باران بهاری همه با لبخندی بر لب از مدرسه بیرون می آیند

فکر میکنم تا ابد چهره ی دوستی که به من گفت«بچه ها در شنا، والیبال و شطرنج اول و در بسکتبال دوم شدند»، در خاطرم بماند . من هم لبخندی حاکی از رضایت بر چهره ام می نشیند و به مدرسه ام و دوستانم افتخار می کنم و در دل با فریاد این پیروزی را به آنان تبریک می گویم. 

                                                                                                      درسا طالبی-پایه ی دوم

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:24 توسط گروه فرهنگی| |

به نام خدا

 پیر که می شوی

                      می گویند چه سخت است.

یک سال پیرتر شده ام

                        ولی خوشحالم. چرا؟

حسم این است که تقسیم شده ام.

اکنون نسبت به یک سال قبل دهها تن از "من" را در فرمت های همکار، دانش آموز و دوست یافته ام.

روزی خواهد رسید که دیگر نیستم. یعنی در مدرسه نیستم.

ولی آسوده ام. زیرا که همه شما هستید.

شما معاونین محترم، شما مشاورین عزیز، شما دبیران گرامی، شما فرزندان خوب و .....

شما دوستان بسیار "عزیزترین"

***************

سال نو خورشیدی بر همه شما که "عزیزید" که "عزیزترین" هستید، مبارک

                                                                                                "مدیرمسئول"

یه نکته مهم اینکه چون زمان می گذره و من می خوام تا قبل از تحویل سال این مطلب رو بگذارم مجبورم از اکانت سردبیر استفاده کنم. اکانت خودم مشکل پیدا کرده.قبلا عذر خواهی می کنم.

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:7 توسط سردبیر2| |

ابرها كم كمك كنار مي روند.انگار افتاب دوباره با زمين اشتي كرده است.گل ها از خواب بيدار شده اند.هوا رنگ و بوي ديگري گرفته اما خبري از انها نيست.گمانم سال پيش بود كه اسماني بودنشان را بي پروا به رخ ما مي كشيدند.اوج مي گرفتند و فرود مي امدند ولي حاظر نبودند با زميني ها يكي شوند.در كوچه پس كوچه هاي روزگار هجرت را برگزيدند.اري روحشان سكنت گزيدن را نمي پسنديد!بهار امده و بوي عطر شكوفه هاي بهار نارنج كوچه هايمان را پر كردهاست.باز فرصتي براي نو شدن! براي فرار از هرز رفتن!
اي كاش بتوانيم همچون پرستوها از اين خاك غريب رها شويم.لحظه اي خود را در سپهر نيلگون ازاد سازيم و تازگي را با تمام وجودمان استشمام كنيم.خود را سرشار از خدا يابيم و از هر زمان به ملكوت نزديكتر باشيم.كاش بتوانيم خود را همچون درختان سرا پا سبز سازيم
با همين اميدها سال ها مي گذرد.پرستوها مي ايند و مي روند اما ما هماني كه هستيم مي مانيم.
به اميد انروز كه همه در جهاني پاك و پاكتر هستي گزينيم و در اسماني ابي تر مهرباني پروردگارمان را جرعه جرعه بنوشيم!
به اميد انروز...
 
و ما دوره مي كنيم شب را ...
       روز را...
هنوز را...

                                                                                  سپیده سرطاوی-دانش آموز پایه ی دوم
                            

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:43 توسط گروه فرهنگی| |

خب!

مدت هاست که ننوشتم.به خاطر همین نمی دونم چه جوری شروع کنم.

پس با توصیف فضای مدرسه شروع می کنم.الان یه گوشه ی حیاط مدرسه نشستم و دارم می نویسم.اکثر بچه ها سر کلاس زبان تکمیلی هستن و بچه های باشگاه که امروز کلاس شون تعطیل شده دارن تو حیاط والیبال بازی می کنن و منتظرن که زنگ بخوره.

نه!نه!خوب نشد!از این نمی تونم به جایی برسم.

راستش فردا وبلاگ مدرسه یه ساله میشه.بیست و هفتم اسفند ماه.یه روز از روز های آخر اسفند پارسال(88) هفت – هشت نفر از بچه ها جمع شده تو دفتر مدیر مدرسه.یه روز که همه ی مدرسه ها و حتی مدرسه ی خودمون تعطیل بود اونا به هدفی قشنگ که ظاهرش درست کردن وبلاگ بود دور هم جمع شدن و در مورد موضوعی صحبت کردن که قبلا در موردش صحبت های پراکنده ی زیادی شده بود.هدف اونا درست کردن یه وبلاگ معمولی نبود.بلکه درست کردن بهانه ای بود برای با هم بودن.بهانه ای که بتونه تا همیشه اونا رو کنار هم نگه داره.

جایی که بشه همیشه نگهش داشت و رفتن به اون جا وقت زیادی ازشون نگیره.تا به قول خانم مدیر بچه ها در آینده از چهارگوشه ی دنیا اون جا جمع بشن و به این وسیله بتونن از دوستی قدیمی شون نگهداری کنن.یه دوستی قشنگ که تو بهترین سال های عمرشون ایجاد شده و ارزش باقی موندن رو داره.

اون روز نزدیک پنج ساعت دور میز بزرگ دفتر مدیر نشستن و اون قدر صحبت کردن تا بالاخره در مورد اسم,موضوعات , قوانین  قالب وبلاگ و ... به توافق رسیدن.همون روز ها بود که بن بست باغ ملی توسط سردبیر سابق ایجاد شد.وبلاگی که مدتی فعال بود و هر از چند گاهی توش مطلب می نوشتن.از مطالب ادبی گرفته تا گزارشات ورزشی.اما...

حالا مدت هاس که دیگه کسی مطلبی برای این وبلاگ  «دسته جمعی» نمی نویسه. خودتون قضاوت کنین.خدایی حیف نیست این فرصت برای حفظ دوستی هامونو از دست بدیم؟

خوبه!مثل این که به یه جاهایی دارم می رسم!

گله کردن از شما یکی از هدف های من بود.امیدوارم مورد توجه قرار بگیره و تاثیری بذاره.

حالا بهتر نیست در مورد بهار بگیم؟

برگ های تازه رو درختای مدرسه روییده.تو باغچه ها پر از سبزه و علف شده.آقا باغبونه داره تو باغچه ها گل و گیاه می کاره.از فردا دیگه لازم نیست صبح کله ی سحر پاشیم بیایم مدرسه!البته اینم بگم که فردا جمعه س ها!

عیدی هامون رو هم که گرفتیم و قراره عید حسابی مشغول حل کردن اونا باشیم!به نظر شما مشکلی داره من به پیک نوروز بگم عیدی؟!از نظر من که هیچ مشکلی وجود نداره!

خلاصه این که حال و هوای مدرسه عوض شده و بوی عید همه جا پیچیده.نفس عمیق بکشید تا حسش کنید! نه نه!اون بوی دود مال ترقه های دوشب پیشه!به عید و بهار ربطی نداره!

حالا حسش کردید؟آهان! آره!همون بوی چمن و گل و دار و درخت رو می گم.

یواش یواش دیگه من هم باید برم.امیدوارم تو عید به همه خوش بگذره و بعد اون هم همین طور.

راستی پارسال بچه ها خاطره ی روز آخر مدرسه رو تو وبلاگ گذاشتن.نظرتون چیه امسال هم همین کار رو بکنیم؟من که منتظر ایمیل هاتون هستم

                                    

                                                   عیدتون مبارک!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 15:11 توسط سردبیر2| |

اول آبان ماه در دل سلامی ها غوغایی بود. ماجرا از این قرار بود که:
قرار بود آن روز ساعت 5 همه دانش آموزان به همراه اولیا خود در سالن امام علی(ع) جمع شوند تا علاوه بر دریافت کارنامه دوره تابستان از دانش آموزان برتر سلام سبز تقدیر کنند. از آنجایی که سلام سبز دانش آموزان خود جوشی دارد و آبروی مدرسه را آبروی خود می دانند عده ای به طور داوطلبی حاضر شدند که در کار های مربوط به سالن که می توانند انجام دهندبه کادر مدرسه کمک کنند. در سالن هر کس مشغول کاری بود و سعی می کرد که در کارها سهیم باشد. خدا وکیلی ما خودمان فکر نمی کردیم که خیلی بتوانیم کاری بکنیم ولی واقعا آنجا کسی بی کار ننشسته بود. تقریبا کار ها تمام شده بود که کم کم اولیا آمدند و تعدادی از دانش آموزان انتظامات بودند. همه چیز فوق العاده بود و خودمان از دست رنجها و زحماتی که کشیده بودیم خرسند بودیم همه چیز به خوبی اجرا شد و در طول برنامه از دانش آموزان برتر تقدیر شد و همگی عکس دست جمعی انداختیم. البته به ما اول ها لوحی داده نشد و متوجه شدیم که این جشن از جنبه دیگری هم مفید بود این که ما اولی ها با طرز امتیاز دادن ها آشنا شویم تا ان شا ا... بتوانیم سالهای بعد بالای سن رفته و جزو افتخار آفرینان سلام سبز باشیم. 

 

                                                          سیده ندا هندی-پایه ی اول

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:13 توسط سردبیر2| |

 

مدتیه که نتونستم وقت بذارم و مطلبی برای این صفحۀ خودمونی بنویسم. خیلی گرفتار بودم. خبر دارید که مدتیه حتی کمتر تونستم توی مدرسه حضور داشته باشم. این مکالمه کتبیه منه با یکی از ورودی جدیدا. البته توضیح بدم که قسمت های مشکی نوشته اونه و قسمتهای آبی نوشتۀ من :

 

سلام     

 سلام دخترم ، خوبی؟ همیشه خيلی نگرانم که یه وقت از کارایی که داري خسته نشی. تو هنوز خيلی کارا داری که انجام بدی. یکی یکی. خدا به تو و به اونایی که قراره تو رو راهبري کنن، قوت بده

خانم اینطوری حرف نزنید. میترسم. مگه قراره تا کجا برم؟چقدر تلاش کنم؟ من می خوام مطلبی رو که گفتید بهتون بدم.

متشکرم

بالاخره مطلبی که گفته بودید رو نوشتم. 

- خوشحالم که نوشتی.(با این گرفتاری های اخیر تازه یادم اومد که ازش خواستم برام یه  چیز خاصی بنویسه). بهش گفتم: اينطوری می شه تا حدي امیدوار بود که ميتونی از دید دیگران هم به دنيا نگاه کنی. از دید دیگران دنیا رو دیدن سخت ترین کاریه که توی این دنیا وجود داره. شاید تازه به اولین مرحلۀ از دید دیگران نگاه کردن رسیدی. راه طولانی ای، در پيش داریم. تو قراره به جایی بررسی که کاملا احتیاج هست بتونی از دید دیگران به اطرافت نگاه کنی. مراحل زیادی پیش پا داریم. (برای شما هم توضیح بدم که از این دختر خوبم خواسته بودم، به جای من روز پنج شنبه 8 مهر رو، با اون اتفاقای عجیب غریب، تعریف کنه).

- امیدوارم حداقل کمی به درد بخوره! به نظر من که کلا باید ویرایش بشه.آخرش هم چند جمله ای کم داره.

- «بالاخره فرصتی پیش اومد تا مطلبی که مربوط به دو هفته قبل (8 مهر)می شه رو بنویسم. قرار بود همایشی برگزار بشه و طی اون از دانش آموزان برتر سال قبل تقدیر و تشکر کنیم و هم چنین کارنامه ی ترم تابستان رو به خانواده ها تحویل بدیم.همه چیز داشت عالی  پیش می رفت. در تمام این مدت که توی این مدرسه هستم، هیچ زمانی اینقدر کارهامون منظم و پيش بینی شده نبود. حتي قرار بود زمانی که هر کدوم از سخنرانان یا مجری دارن هر چی میگن، خلاصه حرفای اونا روی تابلوي الکترونیکی پشتشون دیده بشه، تا مردم کلیت حرف هر کسی رو متوجه بشن. این کار بسیار دشواري ست. البته با زحمت های زیادی که مسئولین کشیدن.از پذیرایی گرفته تا هماهنگ کردن سالن و تهيه نرم افزار امتیاز بندي کل ِ سال ِ قبل ِ هر دانش آموز. این خلاصه کردن یک سال ِ همه بچه ها سخت ترین کاری بود که انجام شد. البته به دو شکل، يکی همون نظام امتیاز بندی یکی هم به شکل صدور کارنامه تجمعی، کارنامه فرهنگی، کارنامه پژوهشی(که همکاراش همکاری نکردن و اطلاعات ندادن، نشد صادر بشه) و ما فقط تونستيم اسم کسانی رو که  کار پژوهشی کرده بودن داشته باشیم که با نظر شورای مدرسه به هر کدوم امتیازی دادیم و فقط در نرم افزار امتيازبندي سالانۀ دانش آموز دیده شد. برای تک تک کلماتی که در کارنامه تجمعی نوشته شد و تک تک امتیازاتی که به هر آيتم داده شد، بحث ها کردیم. برای انتخاب مدل ِ "به نام خدا" نوشتن!!! بحث کردیم. برای انتخاب متنی که در اولين برگ ِدفترچۀ کارنامه نوشته بشه بحث هاي زیادی کردیم. برای تصویری که روی جلد دفترچۀ کارنامه بايد چاپ می شد، خيلی گشتیم تا تصویری رو پیدا کردیم که هم آشنا باشه و هم برای یک سال گذشتۀ هر فرد و دیگر مفاهيمی که  می خواستيم انتقال بدیم مناسب باشه. یعنی در واقع تهیه محتوای همايش بسيار دشوار و زمان بر بود. 

تهیه مجله، تصمیم گیری در مورد مدل چاپ، انتخاب گرافیست ِ مناسب، نوشتن متن هاي اولیه، ویرایش های مختلف ادبی، فنی(در ارتباط با عنوانی که متن در آن قرار می گرفت)، اعتقادی و ... کار بسیار خاص دیگری بود که برای این همایش انجام شده بود. این کار با یه گرافيست حرفه ای که از بیرون انتخاب کردیم، انجام شد. مجله ای در آمد پر از رنگ. همۀ رنگ های گرم و زنده در این مجله وجود داشت. به جای عکس ِ موسس يا مدیر و نویسندۀ مقالات ِ مختلف از تصویر سازی های خاص استفاده شد. کار بسیار چشم نوازي انجام شده بود. فقط برای جذابیت مجله در جای جای اون از عکس اردوها و ... دانش آموزی استفاده شد. مجلۀ آموزشی منحصر به فردی به نظر می رسيد. چون ساير مجلات ِ آموزشی پر است از عکس دانش آموزان ِ قسمتهای مختلف، ولي مجلۀ ما شد یه مجله پر از زیبایی. خوشحال بودیم.

از 15 روز پیش از 8 مهر به دفعات از یادبودهای پیشنهادی ِ مراکز مختلف بازدید کرده بودیم. بالاخره یک کیف مناسب و زیبا با جنس چرم انتخاب شد. رنگ این یادبود به رنگ روپوش بچه ها انتخاب شد تا به زیبایی این انتخاب بيافزاید.

خودکارها و دفترچه هایی با سربرگ مدرسه خودمون تهیه شد که به عنوان هدیۀ جانبی به همه یادبودها اضافه بشه.

یکهو یادمون افتاد که هنوز دعوتنامه ها رو نزدیم. تقریبا دیر شده بود. به سرعت یکي از طرح هاي پیشنهادي انتخاب شد. این سرعت باعث شد که دعوتنامه ها زیبایی مجله رو نداشته باشه. به هر حال یه پیشنهاد با  نوشتن شعار محوری مدرسه که ما رو از سایر سلام ها متمایز می کنه روی اون چاپ شد. یه خطاط برای نوشتن متن دعوتنامه انتخاب شد. متن رو با مشورت دو، سه نفر نوشتيم. چون اولین سال اجرای چنين مراسمي بود، هنوز برای مراسم اسم انتخاب نشده بود. به دلیل اینکه قصد از برگزاری مراسم "دادن جايزه به موفق های سال قبل، با هدف تقدیر از خودشون و ایجاد انگیزه در دانش آموز امسال" بود، باید اسمی انتخاب می شد که این مفهوم رو برسونه. پيشنهادهاي مختلفی داده شد. یک نفر گفت "انگیزش" . مفهوم را کاملا مي رساند. ولی به دليل داشتن حرف "ز" کمي خشن به نظر می رسید. گوش نواز نبود. یکی دیگر گفت "سلام،سپاس" گوش نواز بود، به دلیل تکرار حرف "س" احساس ی قافیه مندی رو در مخاطب ایجاد مي کرد ولی منظور ما رو نمی رسوند.ايجاد انگیزه در جایي از این اسم وجود نداشت. فقط به بخش جایزه دادن سال ِ قبلی ها اشاره می کرد. ..... بالاخره کلمۀ "حرکت" انتخاب شد. یک کلمه بود. به اندازۀ کافی مفهوم مورد نظر ما رو نمی رسوند. کلمه "شور" به اون اضافه شد و چون اولين مراسم اینچنینی بود، شماره "1" هم گرفت. متن توسط خطاط انتخابی نوشته شد. بعد که متن نوشته شده رو دیدم، متوجه شدم ايشون اسم مراسم رو با فونت دیگری نوشته. با هدف ِ جلب توجه اولیا به "مفهموم"ی که می خواستیم انتقال بدیم. حالا شده یک روز به اجرای مراسم. امکان امضاي تک تک دعوتنامه ها ( حدود 600 دعوتنامه) نبود. لذا "مهرامضا"يی که از سال ها قبل داشتم رو به مستخدمین دادم  که پایین دعوتنامه ها مهر امضا زده شود. استامپ ِ این مهر خیلی کهنه بود و به دفعات مستخدمین اعتراض کردند که باید مهر را خیلی فشار بدهیم تا امضاها بیفتد. بالاخره تمام شد . مهر امضاها هم زده شد. دعوتنامه ها توزیع شد.فقط یک روز قبل. این اصلا کار درستی نبود. کاش دعوتنامه ها زودتر آماده می شد. البته خوب بود که بارها و بارها در مورد مراسم حرف زده بودیم و همۀ بچه ها در جريان بودن  تا به خانواده ها بگن و اونا بتونن برنامه ریزی کنن.

سه روز مونده به مراسم، تهیه محتوای همایش که هدف از برگزاری همایش بود، تقریبا تموم شده بود. نوبت رسيد به انتخاب جوایز. افرادي که باید جایزه می گرفتند با توجه به نرم افزاری که با زحمت زیاد همکاران تهیه شده بود، معلوم بود. نکته مهم این بود که برای همه کارهای دانش آموزان ارزش قائل شده بودیم. بودند دانش آموزاني که از نظر درسی رتبه مناسبی نداشتند ولی به دلایل دیگه مثلا کسب رتبه فرهنگی یا ...  قرار بود در روز همایش جایزه بگيرند. این کار از جهت فرهنگی و تربیتی می تونست بسیار تاثیر گذار باشه. می تونست به اعتماد به نفس این گروه از دانش آموزان اضافه کنه. يادمون نره که انتخاب جوایز مونده بود. خیلی در این مورد بحث شد . بالاخره به یه انتخاب رسیدیم. تقریبا همه پسندیدند. در موردش بيشتر توضيح نمی دم. چون تا امروز هنوز به دست بچه ها نرسیده و بهتره موضوعش همینطور تازه بمونه.

***

قراره مراسم ساعت 15:30 روز پنج شنبه 8 مهر 89 شروع بشه. همه نگرانيم و امیدوار که کار درست انجام شه. ساعت 13:30 است. تلفن مدرسه زنگ می زنه. یک نفر ناشناس از اون طرف خط میگه : "امکان اجرای مراسم رو ندارید. چون برق ما رفته" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همۀ ما مبهوت می شیم. معنی ِ این کار چیه. ولی بالاخره بايد موضوع مدیریت می شد. با معاون پرورشی منطقه تماس گرفتم. گفت کاریش نمی شه کرد. اگه بخواهید یه مدرسه ای هست ، یه سالنی داره، هماهنگ کنم برید اونجا. در لحظه اول گفتم ، باشه. ولی فکر که کردم یه سالن در مدرسه دیگه هزار جور مشکلات داره. ..... در یک مشورت 10 دقيقه ای با همکارا، به این نتیجه رسیدیم که نظر "اونا"یی رو بگیریم که همۀ این کارا برای اونهاست. بچه ها. باهاشون صحبت کردم. نظراتشون رو گفتن. این جملۀ یه دانش آموز یادم نمی ره. "خانم اگه ... آبرومون می ره" اون دختر خوبم آبروی مدرسه رو آبروی خودش می دونست و از عبارت "آبرومون" استفاده کرد. این عبارتش بسیار بهم روحیه داد تا تحمل کنم این سختی رو. بگذریم. نظر غالب همۀ بچه ها این بود که اجرای مراسم رو به روزهای بعد انتقال بديم. با مبهوتی کامل همین تصميم رو اعلام کرديم. به همه اولیا SMS زدیم. به مهمانان سایر مراکز که دعوت کرده بودیم، تلفن زدیم. عذر خواهی  کردیم و ....

  .همکارا تو بخش های مختلف تمام سعی خودشون رو کرده بودن تا همه ی کار ها به بهترین شکل ممکن پیش بره.هدایا،یادبود ها، کتاب ها، مجله ها و کارت های دعوت فقط بخش کوچکی از برنامه های ما بود که شما دیدید.همون طور که خودتون می دونید تا 4-3 ساعت قبل از مراسم فکر می کردیم طبق برنامه پیش خواهیم رفت .

در هر لحظه اتفاقاتی ممکنه بیفته و همه ی معادلات رو به هم بزنه و متاسفانه چنین اتفاقی افتاد.ساعت هنوز دو نشده بود که از سالن رزرو شده زنگ زدن و گفتن که برق ها قطع شده و بدون کوچک ترین توضیحی گوشی رو گذاشتن.کاری نمی تونستیم بکنیم.همه ناراحت بودیم.تنها کاری که از دست مون برمیومد اطلاع دادن به خانواده هایی بود که تعداد زیادی از اون ها برنامه های شب تعطیلی شون رو به خاطر مراسم لغو کرده بودن.و شاید سخت ترین قسمت کار توجیه کردن دانش آموزها در مورد موضوعی بود که هنوز خود ما در موردش توجیه نشده بودیم!اون روز شاید بخیر گذشت و شاید هم نه.

.... اینها در جریان است. هم بچه ها، هم اولیا با همون تصورات کلی که دارن توقع برگزاری مراسم رو دارن. اونا مثل خود ما فقط با دید آموزشی به این مراسم نگاه می کنن. نمی دونم بعد از این چی می شه. ما می دونیم  که  به هر حال باید این مراسم برگزار بشه. می دونیم ممکنه اولیا این مسائل رو به حساب بی برنامه گی ما بذارن. این سخته وقتی که ما ....

آیا واقعا این مسائل ممکنه موجب بی اعتمادی اولیا به ما بشه. نمی دونم. به هر حال توکل به خدا. اگه خدا بخواد قراره مراسمی رو اعلام کنیم در روز اول آبان 89. دنبال سالن می گردیم. فقط توکل به خدا. "... یا کافی من استکفاه ..." . خداوند به نیت های ما آگاه است.

 .... به هر حال ما نمی دونیم خانواده ها در مورد این قضیه چه فکری کردن و حتی نمی دونیم اگه مراسمی برگزار بشه (که الان در حال آماده کردن مقدماتش هستیم) باز هم خانواده ها به ما اعتماد خواهند داشت و خواهند آمد؟».

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 22:39 توسط مدیر مسئول| |

سلام

                          

                      دانش طلب و بزرگی آموز                    تا بهْ نگرند روزت از روز

 

نمی دونم تلوزیون هنوز هم این شعرو(عنوان مطلب) پخش می کنه یا نه.برا من که یه عالمه خاطره به همراه داره.

از اون جا که فردا اول مهره و مدارس قراره بازگشایی بشن و بنده هم سردبیرم مثلا و دیدم کسی مطلب نمی ده و خودم هم از این که بالاخره کنکور می دیم یا نه خسته شدم و عنکبوت ها تو وبلاگمون کارگاه بافندگی راه انداختن و ...(هوف!نفسم بند اومد!)تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم که حداقل وبلاگ مدرسه به مناسبت اول مهر یه مطلب داشته باشه!و البته خیلی اعتماد به نفس به خرج دادم که شخصا دارم این کارو می کنم!

و از اون جایی که فکر کردم ممکنه دیر بشه مطلب رو به تایید مدیر مسئول این وبلاگ هم نرسوندم! پس ببخشید اگه بد می نویسم واگه دیگه پیدام نشد حلالم کنید!

بله!فردا اول مهره و بعضی مدارس بعد از سه ماه تعطیلی و بعضی هم بعد از یه ماه قراره بازگشایی بشن.

البته بماند که یه عده از بچه های مدرسه ی ما تا همین چند روز پیش هم میومدن مدرسه و تعطیلاتشون کلا دو- سه هفته بود.ان شاالله همه شون موفق باشن!نخیر!اگه خودم جز اونا نبودم عمرا دعاشون می کردم!

اون طور که ما پارسال تو مراسم صبحگاه اول مهر از خانم مدیر شنیدیم و احتمالا امسال هم بشنویم،با این که هرسال تابستون هم مدرسه دایره،اول مهر واسه ایشون یه معنی دیگه داره.به نظر من اول مهر برای ما هم معنی دیگه ای داره.

نمی خوام جای مشاورین مدرسه حرف بزنم اما تو ترم تابستون درس ها سبک تر بود و مدت زمان مدرسه رفتن هم کمتر بود.تعداد آزمون ها همین طور.دبیر ها هم کمتر سختگیری می کردن.اما از این به بعد با اضافه شدن درس های عمومی و آزمون های جامع ما هم باید به تلاشمون اضافه کنیم.

من فکر می کنم از اول مهر رقابت بین بچه ها سنگین تر می شه.چون خیلی از بچه ها تابستون رو جدی نمی گیرن و تلاش برای موفقیت رو از اول مهر شروع می کنن.

امیدوارم همه مون سال تحصیلی خوبی رو شروع کنیم و به خوبی هم تمومش کنیم.

 

پ.ن.:دوستان!می دونم مطلبم افتضاح بود!زین پس خود مطلب دهید که اینجانب مجبور به نوشتن نشوم!بدرود!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 22:51 توسط سردبیر2| |


دکتر محمدحسین سرورالدین با بیان این مطلب افزود: زمان حذف کنکور در جلسه گذشته کمیته کنکور مشخص شده که بر اساس آن کنکور باید در سال 92 یا 93 حذف شود اما قرار شد بررسیها صورت گیرد تا در جلسه آتی کمیته کنکور زمان قطعی حذف کنکور مشخص شود.


یکی از دغدغه های بچه های دوره ی ما حذف کنکوره. خیلیا می گن لازم نیست بخونیم چون دیگه کنکور داره حذف میشه. ولی خب تا سال 92 یا 93 حذف نمیشه و بچه های دوره ی ما که سال 92 کنکور میدیم و ممکنه تا اون موقع حذف نشده باشه باید حواسمون رو جمع کنیم چون طبق گفته ها معدل تاثیر بیشتری در کنکور پیدا می کنه و ممکنه حتی سال دوم هم نهایی شه. اینکه کنکور حذف شه یه مذایا و معایبی داره. وقتی بچه ها کنکور میدادند. می خواستند تو 4 ساعت، درس های 4 سال رو امتحان بدند و تو یه سال باید 4 سال درس رو می خوندند و خب فشار زیادی بهشون وارد می شد ولی اینکه بخوایم درس های هر سال رو تو همون سال امتحان بدیم خیلی بهتره. هم درس ها به خاطرمون مونده و هم هر درس رو تو یه روز امتحان می دیم. خب این خیلی خوبه ولی!! اینکه در تصحیح امتحان های نهایی عدالت کامل بر قرار باشه خودش جای کلی بحث داره. در سال های اول که این جوری میشه و یه طورایی آزمایشی هستش ممکنه حق خیلیا ضایع شه. معمولاً هر چیز آزمایشی جای حرف توشه.
ولی ما! دوره ی ما که ممکنه هم کنکور داشته باشیم و هم تاثیر امتحان نهایی زیاد شده باشه باید بگم که هم فشار کنکور رومون هست و هم باید درس 4 سال رو تو یک سال بخونیم و هم باید درس 4 سال رو تو 1 ساعت بدیم و هم ناعدالتی های امتحان های نهایی رو بپذیریم.
امیدوارم بتونیم این سه سال رو یه جوری با موفقیت بگذرونیم.

 

زهرا کامکار.دانش آموز پایه ی دوم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 10:24 توسط سردبیر2| |

سلام

مدت هاست که مطلبی ننوشتم. طی ماه های اردیبهشت و خرداد دروه سخت و پر تلاشی رو گذروندیم.  این دوره بیماری فرصتی داد که فارغ از کارهای جاری مدرسه بنشینم جلوی کی بورد و حرفام رو به بچه ها بزنم.

دوستای خوبم دلم برای همه شما تنگ شده. برای جلسه وبلاگی تون. برای نوشته های قشنگتون. برای صمیمیت های بی ریاتون. برای شخصیت های اصلی این سناریو که همه بچه های "سلام سبز" ن.

می دونید چی شد که الان بالاخره اومدم اینجا.

می خوام تبریک بگم. چیو؟

یه خبر "خیلی خوب" دارم. بچه های سلام سبز در آزمون ورودی باشگاه المپیاد در رشته "شیمی" رتبه 1  رو به دست آوردن. ما تونستیم 9 نفر (یعنی بیشترین تعداد بین مدارس سلام) رو بفرستیم باشگاه المپیاد شیمی. این عالیه.

 

یه "خبر عالی" دیگه. چون ما بیشترین تعداد ورودی رو تو المپیاد شیمی داشتیم ، به عنوان "باشگاه المپیاد شیمی" انتخاب شدیم.   این از عالی هم عالی تره.

 

یه "خبر عالی تر" دیگه. رتبه 1 و ۲ این آزمون از مدرسه ما بوده. این عالی ترین خبر بود.

 اگه گفتین اسم های این رتبه 1 و ۲ چیه ؟؟؟؟

راستی بچه ها یه مسابقه . من رتبه هایی رو که تونستیم بفرستیم باشگاه می گم . شما اسم اون ها رو حدس بزنید.

  1. ؟؟؟؟              2. ؟؟؟؟                  6. ؟؟؟؟                   10. ؟؟؟؟              ۱3.؟؟؟؟                  15. ؟؟؟؟              15. ؟؟؟؟                 19. ؟؟؟؟                    19. ؟؟؟؟       

 

منتظر نظرات شما هستم.

 

هر کی در اولین کامنت اسم ها رو درست حدس بزنه ، یه ناهار مهمونه منه. کجا؟ کنار آب رکن آباد. ( که ادامه اش از حیاط مصفای سلام سبزی ها می گذره) یا هر جا خودش بگه و خانواده اش اجازه بدن.

 

                                                                         یه مدیر مسئول بیمار و البته خیلی خوشحال  

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 11:37 توسط مدیر مسئول| |